مادر مهربان‌همه رزمندگان

در دیدار جمعی از بانوان هیئت محبان الائمه با خانواده های شهدا ، مادر شهید باقری خاطره هایی از آن شهید والا مقام بازگو نمودند.

خاطره ای از مادر شهید باقری

نزدیک عید بود؛ خواب دیدم که دست عباس تیر خورده و خونریزی می کند من هم گریه میکنم.

عباس با دست دیگرش زخمش را نگه داشت تا خون بند آمد و گفت: مادر دیدی چیزی نبود؟ از خواب که بیدار شدم خیلی دلهره داشتم و دلتنگ عباس بودم. تا اینکه شب عید فرا رسید ولی عباس کنار ما نبود. آخر او خودش قول داده بود تا عید برگردد.

روز اول عید پسر بزرگم گفت: مادر میخواهی به عید دیدنی برویم؟ گفتم: تا عباس نیامده من هیچ جا نمیروم، وقتی بی قراری من را دید گفت: مادر عباس به تهران آمده و در پادگان است، میخواهی به دیدن او برویم؟ خوشحال شدم و گفتم: حتماً، همین الآن برویم….

با ذوق سوار ماشین شدم تا برای دیدن عباسم به پادگان برویم اما وقتی رسیدیم دیدم مقابل بیمارستان شهدای تجریش هستیم. با تعجب به پسرم گفتم: اینجا که پادگان نیست، بیمارستان است! گفت: مادر عباس کمی زخمی شده ، من که دیگر صبر نداشتم با عجله پله‌های بیمارستان را بالا رفتم و از پرستار ها سراغ عباس را گرفتم.

وقتی به اتاقش رسیدم دکتر اجازه نداد داخل بروم ، ناگهان عباس من را دید و متوجه حال مضطربم شد ، نگاهی به من انداخت و دست چپش را بالا آورد میخواست با اشاره به من بگوید که من سالم هستم تا نگران نباشم.

بالاخره پانسمان عباس تمام شد و دکتر اجازه داد تا به داخل اتاق بروم. همنطور اشک میریختم و مثل پروانه به دور تختش میگشتم، با هول به همه اعضای بدنش دست میکشیدم تا خیالم راحت شود عباسم سالم است.

عباس گفت: مادر هر دو پایم را ببین سالم است… دستم را ببین سالم است…
سرم را ببین سالم است… این همه بی تابی شما فقط به خاطر دست راستم است؟ مگر رزمنده های دیگر زخمی نیستند؟ ببین مادرشان کنارشان نیست، پس من را خجالت زده آنها نکن.

روزها میگذشت و من هر روز به ملاقات عباس می رفتم اما رفتارهای عباس و اطرافیان برایم عادی نبود. اینکه چرا دکتر هنگام پانسمان اجازه نمی داد داخل بروم؟ چرا عباس برای پا شدن از روی تخت انقدر سختی می کشید نگرانی من با دیدن این وضع بیشتر میشد ولی جوابی برای سوالهایم نمیگرفتم.

روز سیزدهم عید بود؛ گفتم: امسال دوست دارم پیش عباسم باشم ، بچه های کوچکتر را به همسرم سپردم و برای دیدن عباس به بیمارستان رفتم ، عباس را با ویلچر به حیاط بردم و روی نیمکتی نشستم ، وقتی عباس سرش را روی زانوهای من گذاشت تازه فهمیدم که او از ناحیه شکم هم مجروح شده و روده های او سوخته ، خیلی گریه کردم، عباس من را آرام میکرد و میگفت: مادر چرا گریه میکنی؟ گفتم: مادر مگر جای سالمی هم در بدنت مانده؟ چرا از من پنهان کردی؟ گفت: مادر! خواهش می کنم بی تابی نکن، رزمنده های قطع نخاعی را ببین! جراحت من در مقابل آن ها که چیزی نیست. گفتم: اگر تو اینجور میخواهی باشد، من از این به بعد مادر آنها هم می شوم…

طی دو ماهی که عباس در بیمارستان بستری بود هر روز که به ملاقات عباس میرفتم اول به رزمنده های دیگر سر میزدم و هر چه برای عباس میخریدم برای آنها هم میبردم ، همه آن رزمنده ها من را مثل عباس مادر صدا میزدند ، حالا من مادر همه رزمنده ها بودم و عباس هم خوشحال بود.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *