روایت جهانگیر الماسی از مردان کوچک جنگ

کتاب صوتی «گمشده دره سبز» با همکاری انتشارات سوره مهر و سماوا با صدای جهانگیر الماسی تولید شده است و به زودی منتشر می‌شود.

به گزارش پایگاه خبری اسلامشهرخبر، از تابستان ۵۹ تا تابستان ۶۶، زمانی که قطعنامه ۵۹۸ صادر شد، صدها نوجوان با دستکاری در شناسنامه‌هایشان راهی جبهه شدند. بعضی‌هایشان پشت لبشان هنوز سبز نشده بود، اما جنم داشتند و مردانگی را می‌شد در چشم‌هایشان حس کرد. حالا هم همان چشم‌ها بر دیوار کوچه‌ها نظاره‌گر عابرانی است که فارغ از هیاهوی جهان، کوچه را گز می‌کنند تا به خانه‌هایشان برسند. داستان مردان کوچکی که جنگ آنها را به یکباره بزرگ کرد، هم شیرین است و هم داستانی است پر آب چشم.

«گمشده دره سبز» از جمله کتاب‌هایی است که در سال‌های اخیر با هدف معرفی تعدادی از این نوجوانان منتشر شده است. کتاب که به قلم مریم بازرگانی نوشته شده، خاطرات نوجوانی را روایت می‌کند که در سن ۱۶ سالگی به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد.

کتاب که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده، خاطرات محمدعلی کاظمی از آزادگان کشورمان را روایت می‌کند؛ روایتی که در آن هم به دوران کودکی راوی اشاره شده و هم به دوران حضور او در جبهه‌ها. نقطه ثقل و مرکزی کتاب، به خاطراتی اختصاص دارد که کاظمی از دوران اسارت خود روایت کرده است؛ داستان نوجوانانی که علی‌رغم فشار نیروهای بعث برای استفاده تبلیغاتی از آنها علیه کشور و امام(ره)، مردانه ایستادند و سرافرازانه به وطن بازگشتند.

نویسنده که سه سال برای تدوین و نگارش این اثر زمان صرف کرده است، علت انتخاب عنوان کتاب را اینطور توضیح می‌دهد: درج کلمه گمشده به این دلیل بود که آقای کاظمی دوستی داشت به نام عوضعلی خوئینی که از کودکی همراهش بود. با هم به مدرسه رفتند و در ادامه دوران هنرستان را طی کرده و سپس به جبهه اعزام شدند. حتی این دو در منطقه نیز با هم بودند، اما شب عملیات خیبر یکدیگر را گم می‌کنند. استفاده از واژه «دره سبز» هم به دلیل روستای محل تولد آقای کاظمی در استان زنجان و منطقه سلطانیه است که بسیار سرسبز بوده است.

در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم: اولین شب آرامی بود که سر روی بالش می گذاشتم. خدا را شکر کردم کنار عزیزانم برگشته‌ام. یاد عوض‌علی افتادم. کاش او هم بود و می‌پرسیدم بعد از اینکه از من جدا شد، کجا رفت و چرا بی‌خبرمان گذاشته. کاش بود و بهش می‌گفتم خوب مرا پیش مادرت شرمنده کردی. می‌گفتم نبودی وقتی مادرت نُقل‌هایی که برای عروسی‌ات کنار گذاشته بود، روی سرم پاشید، از خجالت آب شدم. می‌گفتم کاش بودی و باز هم غر می‌زدی سرم که چطور بدون تو به روستا برگشتم. کاش بودی عوض! کاش… .

انتهای پیام/*


ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *